قصد شرح حال دارم
در پی واژه و قافیه نیستم
جوانی هستم از خطه شمال
من اهل گیلانم
روستایی دارم پر از خاطرات دور و نزدیک
آسمانش آبی تر از هر جا
غروبش سرخ تر از هر رنگی
هر گوشه و کنارش یاد ایّامی
هر برگ درختش افتاده بر زمین
با من حرف هایی می زند
هر قاصدکش گویا
پیامی ز دل دارد
هر گلش انگار
بویی از دیروز دارد
مادری دارم مهربان
زیباتر از شکوفه بهار
دلی دارد نازک تر از برگ درخت
نگاهی دارد شفاف تر از آب
خنده بر لبانش
همچو آب نهری جاری
مادر تنور را داغ می کند
خمیرش را آماده ، نانی برایم پخت می کند
گرمی نوازشش
یخ های درونم را آب می کند
حرارت نگاهش
فکر خفته ام را بیدار می کند
چشمانش برّاق و روشن
درخشان همچو تلألوء مروارید
مادر زیبایی دارم اما
بسیار شکسته شده در این روزگار
پدری دارم رنج کشیده
بسیار پیر شده بس که سختی کشیده
دستانش همه پینه بسته و بریده
قامتش همچو درختی پر بار خوابیده
نامردی ها کم ندیده اما
باز هم اطرافیان را باور دارد
پدر ساده ای دارم اما
این سادگی بهایی سنگین دارد
من خود در کنارشان نیستم
در سرزمینی دور از اینجا
جایی دیگر در پی تحصیلم
برادرانم هیچ یک در ولایت نیستند
هر یک در گوشه ای دگر
دنبال کار و جایی سرگردان
یکی سرباز و دیگری کسب علم می کند
مادر که در بیداری هر صبحش
ما را در کنارش ندیده
صدایی از ما نشنیده
اشک از چشمان زیبایش
همچو سیلی خروشان بریخته
در دلش هر دم آشوبی
در فکرش هر لحظه خیالی
تا به کی این دوری و پریشان حالی
تا به کی این جدایی و آشفته خیالی
زفکر هر چیز نا چیز
خیال آرامم نیست
روز و شبم در اینجا
پر از دلشوره و دل نگرانیست
در باورم باشد که شاید
آینده ای باشد که در آن
فرصت جبرانی باشد
باشد که فردایی دیگر
همه در کنار مادر باشیم
همچو پروانه بدورش گشته
پرستار شبش باشیم
گر آه و ناله کرد
طبیبش باشیم
گر توان راه نداشت
عصای دستش باشیم
گر تشنه اش بود
آب سیرابش باشیم
گر توان دیدنش نبود
نور چشمانش باشیم
گر خاطرش ناراحت بود
رویاهای شیرینش باشیم
گر بر زبانش کلامی نبود
آهنگ صدایش باشیم
روزگار سختی دارم اما
به امید فردایی
روزگار می گذرانم.
+
نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:49 توسط یونس رخشانی
|
بنام او . بنام آنکه اشک را آفرید تا تنها نباشیم . بنام آنکه هستی را ز نیستی آفرید . بنام آنکه سفیدی و یخبندان زمستان را آفرید تا نشاط و سرسبزی بهار را نما دهد . بنام آنکه درخت قضاوت را در کویر بی عدالتی کاشت تا مرد و نامرد جدا ز هم باشند . بنام آنکه دشمن را آفرید تا دوستی را معنایی باشد . بنام آنکه خار را آفرید تا گل را هم خطری باشد . بنام آنکه سردی و تاریکی شب را آفرید تا گرمی و روشنی روز را بهایی باشد . بنام آنکه درد را آفرید تا دردمندان را طبیبی باشد . بنام آنکه کور را آفرید تا چشم را ارزشی باشد . بنام آنکه آینده را آفرید تا گذشته را مجال جبرانی باشد . بنام آنکه مرگ را آفرید تا تا بنده اش را ترس فردایش باشد .
بیایید جور دگر ببینیم . تاملی کرده و همه چیز را بی معنا نبینیم . به حوادث اطراف خود عمیق تر بنگرید . از ظاهرشان ساده نگذرید .
گر بر جوی آبی نشسته اید ، خسته و تشنه راه پیموده اید ، سیب روانی در آبش می بینید ، خود را مشتاق به خوردنش می بینید . لحظه ای درنگ کنید ، چشم ز آن بربسته و ادامه سفر کنید . شاید این سیب پیغامی ز یار دارد . چشم بر راهی در آن دیار دارد . پس گر راه بر آن ببستی ، دل منتظری را بشکستی .
گر کفتری در راه دیدی ، نشسته بر درخت و ظاهرش بی گناه دیدی . مبادا سنگ بارانش کنی . پر و بالش شکسته و منتظری را دل نگرانش کنی . شاید این کفتر ، خبری دارد ز نوشته های یک دفتر . شاید این کفتر را پیامی در بر باشد . شاید تلخ و شاید هم شیرین و فرستاده دلبر باشد .
گر ریسمانی بسته بر شاخه ای دیدی ، بدنبالش عاشق دلباخته ای دیدی ، مبادا آن را ز شاخه اش جدا کنی ، جفایی در حق این بنده خدا کنی . مبادا این عاشق ما را گمراهش کنی ، نا امید زیار و بی کس و بی پناهش کنی .
پس قبل ز هر کارت ، بر دیده راهت ، ساده نگر نباش . جور دگر بین و بی تفاوت دگر مباش . شاید حکمتی در آن نهفته است . در پسش بسی حرف های نا گفته است . پس جور دگر بین و ...
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 14:13 توسط یونس رخشانی
|
حرف این دل چیست ؟ مگر این دل ما پر ز گله نیست ؟ پس سکوتش دگر بهر چیست ؟ این دل که دگر راندن ندارد . جایی برای ماندن ندارد . این دل فکر سفری دارد . اما حیف که همراهش همسفری ندارد . این دل را دگر شکایتی نیست . گر چه او را دگر رضایتی نیست . این دل تا که هست پاسش ندارند . نباشد که شاید یادش بدارند .
با ما این دل سفری آغاز کند . راهش را به ناکجاباد باز کند . در راه رسد به چلچله ای نشسته بر درخت ، که شوق آوازش همه بر بسته انگار رخت . پرسد او را این دل ما ، که چرا دگر آوازت نیست ؟ گوشه گرفته ای و دگر هیچ خیالت نیست ؟ صدایی ز چلچله راه برآمد . گویی که از ته چاه در آمد . گفت با حنجرهء گرفته ، که نشان داشت ز دردی نهفته و خستهء عمری نخفته و تازه دلی شکسته . گفت که دلم گرفتست ز این هوا . همه اش را درد و بلا باشد روا . سبزی زمین و آبی آسمانش را دگر هیچ نیست . همه اش یکی تیره و خاکستریست . روشنی روزش را دگر برقی نیست . شب و روزش را دگر فرقی نیست . باغانش گل دارند ، اما پر ز مارند . تازه گر رسی بر آن ، گل هایش پر ز خارند . دل ساده ما را بهر این دگر خیالی نیست . دوستان همه پوشالی و ماندن را دگر مجالی نیست . خوبانش همه سر بر دارند . بدانش همه سر بر کارند . گر شکوه و آهی ز کسی برخیزد ، همانا که تیزی تیغ بر سرش ریزد .
این دل ما که این را شنید ، رنگ ز رخسارش گویا پرید . اندکی به خود لرزید . راه طی کرده را باز دید . گفت پس همان بهتر که برگردم . راه نیمه رفته را باز پیموده و بنشینم بر دردم . شاید آنجا ما را دلی باشد . گرچه باطنش کم رنگ و بد رنگ ، اما بظاهر همچون گلی باشد . شاید آنجا ما را منتظرانی باشد . چشم بر در و دل نگرانی باشد . پس همان بهتر که برگردم . شاید آنجا آسمانش را ستاره کوچکی باشد . گرچه دور است ، اما ز آن ما را چشمکی باشد . پس همان بهتر که برگردم .
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 19:49 توسط یونس رخشانی
|
بعضی ها به کسانی می بالند
دسته ای هم زکسانی می نالند
افسوس ز این بنا باشد
که ناله ز غریبه نه بلکه ز آشنا باشد
باید کودک دل را آموزاند
او را ز نااهلی نزدیکان هراساند
نگذار که این کودک با سادگی اش
دل بندد به فریب های زندگی اش
شاید که روزی این ساده کودک
که در خیالش باشند همه بی دوز و کلک
سخت برنجد ز دست آنانی
که مونسش بوده و الان نباشند جز نامردانی
کودک دل دگر آن خنده بر لبانش نیست
بس که ز بی وفایی دوست نشست و گریست
رفاقت دگر نه به دل است
بلکه به سود و گرنه بی ارزش بمانند گِل است
دوستی گرچه آغازش زیباست
اما همچو گل است و عمرش کوتاست
کم نباشد حرص و طمع در دنیا
گسترده است و بی کران بسان یک دریا
گر خواهی رسی بر ساحل آن
بیهوده کار است و آن نباشد بر کران
دل شکوه دارد ز جور این نامردان
که غریبه نباشند جز همین بظاهر همدردان
گوید کاری که با من کردند
بدتر باشد ز آنچه با دشمن کردند
گویم خوشا به حال آدم دیوانه
که در زندگی باشد همیشه بی بهانه
همیشه شاداب و به همه کس بخندد
از کسی گله نداشته و به چیزی دل نبندد
در دلش عشق کسی جایی ندارد
از کسی او دگر پروایی ندارد
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 19:26 توسط یونس رخشانی
|
زندگی بیشترش سوختن است ، درس آموختن است. زندگی فانوسی است بر لب دریای خیال آویزان ، می توان آن را دید و نه بیش. روشن است اما به اندازه خویش. زندگی تابلویی است نیمه راه که زسر منزل مقصود خبر می آورد . کار او هشدار است گر مسافر راهش بیدار است. زندگی تجربه تلخ فراوان دارد، دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد. زندگی زندانیست که در آن بیشتر از زندانی زندانبان دارد. زندگی دین بزرگیست که بر گردن ماست ، زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی ، ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی.
زندگی ستاره های در حال مردن بسیار دارد و طولی نخواهد کشید که به سیاه چاله هایی تبدیل میشوند و سیاره های اطراف خود را می بلعند و غرق در خود می کنند، بدون آنکه هیچ تغییری در این کهکشان احساس شود. زندگی برگی است در جوی آبی در گذر و در این مسیر به شاخه های زیادی گیر می کند. بعضی از این برگ ها گیر می کنند و همان جا می مانند و هرگز به رودخانه نمی رسند و بعضی دیگر از آن رها می شوند ، اما چه فایده شاید دو قدم دیگر به شاخه ای دیگر گیر کنند. پس همیشه سرگردان است و فردایش معلوم نیست.
زندگی بیابانی است که چشمه هایش سرابی بیش نیست. زندگی دوست و رفیق زیاد دارد ، اما میان آنها نارفیق هم بسیار دارد. زندگی کتاب نیست ، جزوه ایست نخوانده که بدست خودمان می نویسیم . هر کس با توجه به بر داشتی که دارد آن را به گونه ای می نویسد. این جزوه خط خوردگی و اشباه زیاد دارد. کسانی در امتحان پایانی موفق هستند که که این جزوه را نه یک شبه و شب امتحانی ، بلکه همه روزه بخوانند. این جزوه نکته بسیار دارد. فرمول و قانون هم زیاد دارد. آن کس که بتواند این فرمول ها را به خاطر بسپارد در امتحان نهایی پیروز است . زندگی جاده ایست که راه بسیار دارد و مسافر هم زیاد دارد. در این راه پیچ های تند خیلی دارد و در پس این پیچ های خطرناک دره های عمیق دارد . پس باید به تابلوها دقت کرد . هر کسی لایق رانندگی نیست. خیلی ها بظاهر تصدیق دارند اما سر این پیچ های تند معلوم می شود که واقعا تصدیق دارند یا نه ؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 13:26 توسط یونس رخشانی
|
بازی های گه تلخ و گه شیرین روزگار
بیاموزدمان همچو پندهای آموزگار
بازگویم برایتان قصه دو مرد جهود
که جفایشان کم نباشد زقوم یهود
زمانه زیاد بخود دیده است از این بظاهر مردان
عیان است که باشند در لجن این دنیا همیشه سرگردان
گمان ندارم که باور داشته باشند به روز حساب
خواهی نخواهی فرا رسد آن روز بسان یک قصاب
ما چرا نالیم زجور این نامردان
که اینان رحم ندارند حتی به برادران
چهره روباه صفت این دو در روزگار
بیاد خواهد ماند همچو یک یادگار
اما بدان که خدای عزٌ وجل
دیر یا زود خواهد فرستادشان روز اجل
آن روز دگر دستشان از همه جا کوتاه باشد
همچون ما در این روز که این عاقبت روباه باشد
نتوانی شوی خلاص زحق الناس
زحساب هر کدامشان خواهی شد قصاص
با خود پنداری که نباشد در این ملک هیچ حساب و کتاب
خاکت بر سر که ندانی کوله ات را پر نکنی جز ز عذاب
خیالت باشد که هستی بر عرش
آه این فرزند تیر خورده خواهد کشاندت به فرش
هر چه کردی در این زمانه همه غم است
که جوهر این قلم هم زذکرشان کم است
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 22:13 توسط یونس رخشانی
|
اين مادر كه مي گويند او كيست ؟
هرگز ندانيم كه جان فشاني اش ازبراي چيست؟
مادرم،اي تمام وجودم فدايت
آخر اين همه گذشت و خود را نديدن براي كيست؟
چه شب هايي كه تا سپيده دم خواب بر چشمانت نيامد
آه نمي دانم بهاي اين همه محبت چيست؟
رفيق هميشگي بازي هاي كودكانه ام بودي
حال كه تو نيستي آن رفيق بي كلك ديگر كيست؟
چو مرواريدي هستي خفته در دل صدف
گر تو فرشته نيستي پس فرشته كيست؟
نفست زنده مي كند شكوفه ها را بر درخت
گر تو بهار نيستي پس بهار
چيست؟
چرخ فلك آن گيسوان همچو آبشارت را
سفيد كرده همچو برف،نمي دانم لايق اين مادر كيست؟
همچو باغباني هستي دلسوز
آخر ثمرهء اين درخت بي بار چيست؟
زمانه چه كرد با ما اي مادر
كه هنوز ندانيم آن گريه هايت بهر چيست؟
چه ها كشيدي از دستمان اي مادر
كه زبانم زشرم قادر به گفتنشان نيست.
همچون بت هستي و طوافت مي كنيم
اما افسوس كه ديگر مجالي براي جبران نيست.
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 18:29 توسط یونس رخشانی
|
کاش کودک مي ماندم
خام بودم و
نمي فهميدم و نميديدم که اين بازي تلخ روزگار بود
آخ اي روزگار
آن همه گل مگر کم بود
چرا چيدي تک
گل مرا
اين گل تنها
اميد من بود
آن همه برگ
مگر کم بود
چرا خط خطي
کردي تک برگ مرا
اين برگ آخرين
برگ خط نخوردهء دفترم بود
آن همه شمع
مگر کم بود
چرا خاموش
کردي شمع وجودم را
که تنها
شعلهء روشن پروانهء خيالم بود
آن همه تاريکي
مگر کم بود
چرا ربودي
زمن شب هايم را
که تنها
نقطهء روشن روزهايم بود
چرا تمام کردي
جوهر بيانم را
که تنها وسيلهء
اعتراضم بود
چرا خشکاندي
اشک چشمانم را
که تنها گريستن
برايم مانده بود
چرا بستي ديدگانم
را
که تنها
جادهء فرار از بي کسي هايم بود
چرا سوزاندي
برگ هايم را
که آخرين برگ
هاي درخت پاييزم بود
چرا ابري
نمودي آسمانم را
که اين تنها
تکهء خشک زمينم بود
چرا بريدي
صدايم را
که جز شيون و
ناله برايم نمانده بود
چرا چرا چرا ...
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 18:27 توسط یونس رخشانی
|
در بهار جواني ام احساس پيري مي
کنم
خاطرم رنجيده ناله و زاري مي کنم
گله ام بهر اين و آن نيست
که گرهء کارم بدست آنان نيست
شکوه دارم زاين قضاي روز
نا لم از اين دنياي هميشه
مرموز
جواني که بدست من و ما نيست
پر از آمال است و آن هم دست من و
شما نيست
در جواني گله دارم زآناني
که نصيحت کنند ما را و
خود همه راه برفتند زماني
آرزوهاي دل ما جوانان
همچو گنجشکي است
نشسته بر درختان
هميشه در پرواز است و به هر جا مي
رود
اما چه سود که سرگردان است و
نداند به کجا مي رود
نداند که بدنبالش در زمين
نشسته اند هميشه دشمناني
در کمين
قصد شکار اين پرنده را دارن
د يا که نيت پرپر کردن آمال
اين بنده را دارند
پرندهء خيالم افتاده بر زمين و زخون
گلگون شد
دولت بخت زکنارم برفت و ماهم
افسون شد
هرگه که سرودنم آيد
به ياد ندانم که چرا کلامم برون
نيايد جز به شکوه و فرياد
گويند که خداييست ناظر بر کردار ما
آشکارش باشد نيک و بد پندار ما
مگر تو حال اين بنده ات را جويا
نيستي؟
جانش دادي و او را کيميا نيستي؟
پس گر بخواهي مرهم به زخمش
نشان ده کيفرت را به جرمش
نظري کن اندکي به بندهء پر شرمت
جزايش کن در اين دنيا به حکمت
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 18:21 توسط یونس رخشانی
|
پسرك
چشم به اين خطّه خاموش باز كرد
همانا كه دهان از
ديدنش وا كرد
آه در
اين سراي سرد بي پايان
مي بيني چه آوردند بر سرش اين نامردان
گويي
وجدان ها همه مرده اند
انگار كه دل ها همه سر به خفتن نهاده اند
گويند
كه ما از خاندان كوروش و آرشيم
هان كه ما از آل نامردي و تمدّن كُشيم
سردي
اين روزهاي بظاهر گرم
نگذارد پسرك كند عزم خود را جزم
زمانه
چه آورد بر سر اين مردمان
كه رحم نمي كنند حتي به برادران
دگر
اشكي براي آسمان نماندست
ديارمان همچون كويري
خشكيدست
دل ها
همه شده سنگ و سخت
فكرها همه بسته انگار
رخت
منيّت
شده اينجا يك ذهنيّت
هويّت
دگر نماندست اينجا و نيز شخصيّت
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 18:18 توسط یونس رخشانی
|