شرح حال رخشان
در پی واژه و قافیه نیستم
جوانی هستم از خطه شمال
من اهل گیلانم
روستایی دارم پر از خاطرات دور و نزدیک
آسمانش آبی تر از هر جا
غروبش سرخ تر از هر رنگی
هر گوشه و کنارش یاد ایّامی
هر برگ درختش افتاده بر زمین
با من حرف هایی می زند
هر قاصدکش گویا
پیامی ز دل دارد
هر گلش انگار
بویی از دیروز دارد
مادری دارم مهربان
زیباتر از شکوفه بهار
دلی دارد نازک تر از برگ درخت
نگاهی دارد شفاف تر از آب
خنده بر لبانش
همچو آب نهری جاری
مادر تنور را داغ می کند
خمیرش را آماده ، نانی برایم پخت می کند
گرمی نوازشش
یخ های درونم را آب می کند
حرارت نگاهش
فکر خفته ام را بیدار می کند
چشمانش برّاق و روشن
درخشان همچو تلألوء مروارید
مادر زیبایی دارم اما
بسیار شکسته شده در این روزگار
پدری دارم رنج کشیده
بسیار پیر شده بس که سختی کشیده
دستانش همه پینه بسته و بریده
قامتش همچو درختی پر بار خوابیده
نامردی ها کم ندیده اما
باز هم اطرافیان را باور دارد
پدر ساده ای دارم اما
این سادگی بهایی سنگین دارد
من خود در کنارشان نیستم
در سرزمینی دور از اینجا
جایی دیگر در پی تحصیلم
برادرانم هیچ یک در ولایت نیستند
هر یک در گوشه ای دگر
دنبال کار و جایی سرگردان
یکی سرباز و دیگری کسب علم می کند
مادر که در بیداری هر صبحش
ما را در کنارش ندیده
صدایی از ما نشنیده
اشک از چشمان زیبایش
همچو سیلی خروشان بریخته
در دلش هر دم آشوبی
در فکرش هر لحظه خیالی
تا به کی این دوری و پریشان حالی
تا به کی این جدایی و آشفته خیالی
زفکر هر چیز نا چیز
خیال آرامم نیست
روز و شبم در اینجا
پر از دلشوره و دل نگرانیست
در باورم باشد که شاید
آینده ای باشد که در آن
فرصت جبرانی باشد
باشد که فردایی دیگر
همه در کنار مادر باشیم
همچو پروانه بدورش گشته
پرستار شبش باشیم
گر آه و ناله کرد
طبیبش باشیم
گر توان راه نداشت
عصای دستش باشیم
گر تشنه اش بود
آب سیرابش باشیم
گر توان دیدنش نبود
نور چشمانش باشیم
گر خاطرش ناراحت بود
رویاهای شیرینش باشیم
گر بر زبانش کلامی نبود
آهنگ صدایش باشیم
روزگار سختی دارم اما
به امید فردایی
روزگار می گذرانم.
